تبليغاتX
شام آخر
شام آخر

وقتیکه بارون میباره تو رو یاد من میاره...
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



.........


میدونم جز سه چهار تا از دوستای وبلاگی گلم کسی تو این وبلاگ منتظرم نیست..

آب معدنی، ستایش ،نوشین و ادویه .. دوستای عزیزم دلم برای همتون تنگ شده...

ممنون که احوالی ازم میپرسید... شکر خدا خوبم و در کنار خانواده به زندگی روزمره مشغولم...

شکر خدا مشکلی نیست...

از علل دوری از وبلاگ باید به مشغله های مرد خونه بودن اشاره کنم . دلیل دیگش این بود که من کلا با هرچیزی 

که بخواد منو به خودش وابسته و معتاد کنه مقابله میکنم ..و اینترنت داشت اینکارو با من میکرد.. پس تصمیم 

برای مدتی بذارمش کنار تا شرایط به حالت طبیعی و نرمالش برگرده...

به محض اینکه فرصتی دست بده تا باهاتون همدم وهم صحبت باشم حتما بهتون سر میزنم

بانو و امیر سام هم خوبن.... ضمنا تنها مقوله اعتیاد آوری که نمیتونم باهاش مقابله کنم اعتیاد به امیر سامه..

هرگز و هیچ لحظه ای از زندگی نمیتونم ترکش کنم... مگر اینکه خدا بخواد...

شماها چون بچه ندارین هنوز شاید خوب متوجه نشین حس منو راجع به بچم..ولی بالاخره به این حس قشنگ 

خواهید رسید انشاا...

فردا دوم دی تولد پسرم امیر سامه...فردا سه سالش تموم میشه و وارد چهارمین سال زندگیش میشه..

هنوز نمیدونم براش چی بخرم...در اولین فرصت از عکسای جدیدش میذارم براتون..

به قول تیکه پایانی کارتون واتو واتو : خداحافظ و به امید دیدار....


سه شنبه یکم دی 1388 توسط امیر



باجناق

یه کارمندی داریم شصت سالشه. این بنده خدا همه زندگی و زن و بچه هاشو تو دوران جوونی فدای هوسرانی

کرده.. اینقدر شهوتران و چشم چرون بوده که زنش به هوای سربازی پسرشون و اینکه بیا از هم جدا شیم تا

این بچه معاف بشه و بعد دوباره رجوع کنیم ازش طلاق گرفته و بعدش که این آقا گفته بیا رجوع کنیم و بریم

سر خونه و زندگی با جواب بیلاخ خانم مواجه شده!!

ازون موقع زنش و 3 تا بچه هاش تنهاش گذاشتن..الان تنهای تنها تو یه خونه محقر زیر زمینی و با فلاکت زندگی

میکنه.. البته بچه هاش و زنش مدام اذیتش میکنن سر پول گرفتن ازش..میخوان نذارن راحت باشه و یه جور

انتقام بگیرن...با تمام این اوصاف هنوزم چشمش اینور و اونور میگرده و دست از کاراش برنداشته!!

دیروز برگشته میگه : من عاشق فلان هنر پیشه ام .. رو چشمام میذارمش.. هر چی بخواد بهش میدم تا ....

یک قیافه معصوم و آرومی هم داره که آدم وقتی میبینه میگه نه بابا این پسر پیغمبره !!!!!!

نتیجه: بعضیا آدمای تیزهوشی هستن و به محض اشتباه زود در صدد جبران برمیان و بعضیام تا دم گور به 

اشتباهاشون ادامه میدن........چشم تنگ انسان شهوتران را ------- یا ..... پر کند یا خاک گور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرچی فکر کردم نتونستم به جای نقطه چین کلمه مناسبی پیدا کنم..

** من نمیدونم چرا باجناقها اصلن با هم خوب نیستن؟؟ فلسفه این بد بودن با هم چیه ؟؟ چرا میگن ژیان 

ماشین نمیشه باجناق فامیل نمیشه ؟؟ مثل بابام و با جناقش!! در ظاهر احترام همو نگه میدارن و عادی رفتار

میکنن و در واقع اصلن از همدیگه خوششون نمیاد!! ولی من با باجناقم هیچ مشکلی ندارم.. خیلی با هم خوبیم

هم در ظاهر هم در باطن.. همدیگه رو دوست داریم.. اون البته 15 سال از من بزرگتره.. شاید ما استثنائیم!

** پریشب با بانو رفتیم هایپر استار... کلا احساس میکنم مثل دفعه اول حال نمیده.. یه جورایی حالش نیست 

غرب تهران برم.. 


سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط امیر



بدون شرح!!!

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=73130

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط امیر



درد دلی با وبلاگ نویسی


بعضی مواقع وقتی مطالب بعضی وبلاگ ها رو میخونم اینقدر بهم میریزم که پشیمون میشم که چرا اصلن

وارد این مقوله وبلاگ و وبلاگ نویسی شدم !!

بعضی نوشته های افراد تو وبلاگ و عقاید و نظراتشون به قدری زشت و ضد انسانیه که تا ساعتها و شاید

روزها فکرمو مشغول میکنه.. بعضیا فکر میکنن بی پرده و بی محابا همه چی حتی مسایل خصوصی رو 

گفتن عین با کلاسی و روشنفکریه.. بعضیا نمیفهمن که وبلاگ اگرچه ظاهرا محیط شخصیه ولی در واقع و 

در عمل یک محیط کاملا عمومیه.. چون هر کس با هر شرایط سنی و هر میزان از عقل و فهم میتونه رجوع کنه

و مطالب وبلاگها رو بخونه.. میخوام بگم وبلاگ نویسی هم یه جور احساس مسئولیت احتیاج داره!!

هممون در برابر نوشته هامون مسئولیم و به خاطر همین باید دقت نظر بیشتری به خرج بدیم براشون..

اهمیت این مسئله به حدیه که یه نوشته مفرح و مطلوب یا یه توصیه مفید میتونه مسیر یه تصمیم اشتباه یه 

نفرو تغییر بده و اصلاح کنه و برعکس یک نوشته نامطلوب و گمراه کننده میتونه مسیر زندگیه یه نفرو عوض کنه 

و به نیستی و نابودی بکشونه.. البته عقلا و صاحبان اندیشه گول مطالب اغواکننده رو نمیخورن و نوشته های 

نامطلوب روشون اثری نداره اما یادمون باشه که سطح درک و شعور همه مراجعین به وبلاگا یکسان نیست!!

اینکه یه خانمی بیاد و با کمال افتخار و بدون در نظر گرفتن قبح اینگونه مسائل داستان خیانت به شوهرشو

تو وبلاگش نقل کنه و هزار و یک دلیل به نظر خودش منطقیو دنبالش ردیف کنه که من به خاطر این دلایل

به شوهرم خیانت کردم ، پس حق دارم... آیا به نظرتون درسته ؟؟ آیا درسته و آیا ما مجازیم به بهانه شخصی 

بودن وبلاگ و مسائل مربوط به سانسور همه چی رو تو وبلاگمون بنویسیم ؟؟ من معتقدم که سانسور در 

بعضی مواقع نه تنها بد نیست بلکه ابزار بسیار بسیار مفیدیه برا جلوگیری از انحراف..

هیچ کدوم از ما نمیتونیم بگیم مسائل مطرح شده در وبلاگمونو برا خودمون مینویسیم.. بقیه اگه خوششون 

نمیاد نخونن !!! درسته درصد قابل توجهی از مطالبمونو برا دل خودمون و ثبت خاطرات مینویسیم ولی حتما 

قسمتی از نوشته هامونو چه بخواهیم و چه نخواهیم برا دیگران مینویسیم... اصلن اگه قرار بود این نوشته ها

همش برا خودمون باشه ، توی دفترچه یادداشت و دفتر خاطرات جاش بهتر بود که !!!

پس تو وبلاگ مینویسیم که همه بخونن ، نظر بدن ، احیانا کمک فکری یا مشورتی بکنن و ...

اگه یه جوون نادان و نا آگاه مطالب وبلاگ این خانمی که بالا گفتمو بخونه و یه سری مشکلات از قبیل مشکلات

همین خانمو با همسرش داشته باشه بعد دلایل خانمو هم بخونه و تصمیم بگیره همون کاریو که ایشون انجام

داده اونم عینا تکرار کنه اونوقت تکلیف چی میشه ؟ کی جوابگوست ؟ درسته که این جوون با این سطح فکری

دیر یا زود و یا توسط فرد دیگه ای نهایتا اغفال میشه اما جرقه اصلی و آغازین رو اون خانم وبلاگ نویس زده!!

یادمون باشه که هممون در قبال نوشته هامون و تاثیرش رو زندگی بقیه توسط خداوند متعال مورد سوال قرار

خواهیم گرفت پس بهتره بیشتر مواظب باشیم و جانب احتیاطو رها نکنیم... 

 



شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط امیر



ویندوز 7


** اول سلام دوم دلم برا همه تنگ شده بود.

** علل تاخیر یکیش لپ تاپم بود و دیگری خر تو خر شدن کارام!!

جریان از این قراره که از چند نفر تعریف ویندوز 7 رو شنیدم.. منم حس فضولی و جو آپدیت بودن گرفتم!!

برداشتم بک آپ گرفتم از سیستمو بعدشم هاردو کلا فرمت کردم! خلاصه با هزار ذوق و شوق ویندوز 7 رو نصب 

کردم ولی افسوسسس .... احمق کارت گرافیک و کارت شبکمو نشناخت! این دو سه روزه هرچی باهاش ور 

رفتم نشد که نشد. نتیجتا دوباره فرمت دوباره نصب xp نصب تمام برنامه ها از اول و آخرش برگشت به نقطه اول

وقتی آدم یه کاریو با زحمت زیاد انجام میده و آخرش نتیجه نمی گیره خستگی تو تنش میمونه!!

** پنج شنبه هم رفتم دکتر رژیم برا معاینه دوره ای. دکتره راضی بود و منم راضی فعلن!!

** جمعه شب بانو گیر داد که الا و بلا بریم سیرک! خلاصه رفتیم سیرک ملی ایتالیا که تبلیغش تو بزرگراه ها 

هست. خیلی جالب بود . خوشمون اومد. به نظرم به وقت گذاشتن و هزینش می ارزید. امیر سام هی وسطش

میگفت بابا تموم سد؟؟ اون فقط از قسمت شتر خوشش اومد!!

** امروز صبح هم رفتم آزمایش خون کامل برای چکاپ کامل دوره ای. معمولن هر 6 ماه میرم البته طبق توصیه

دکتر.این چسبی که روی جای سوزن سرنگ میزنن موقع کندن دردش از خود سوزن سرنگ بیشتره!!!

بیچاره شدم تا کندمش !!

الانم که سر کارم.. 


سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط امیر



درس اول

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!

صبح برمیگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستای صمیمی مونث اش بمونه..

شوهره برمیداره به 20 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه و لی هیچکدومشون حرف خانم رو تایید نمیکنن!

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از

دوستهای صمیمی مذکرش بمونه...

خانم برمیداره به 20 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه:

15 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه اونا مونده بوده! 5 تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا

پیش اوناست !!!

نتیجه اخلاقی : یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!

به نقل از یکی از دوستانم که نمیدونم اونم از کی نقل کرده بود!!!!

** من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند

ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. ( دکتر علی شریعتی )

** برای خودم متاسفم که از قماش پدر و مادر آقای شریعتی هستم... خیلی متاسفم.. ( خودم )


پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط امیر



باران وخاطره
هر کی گفت این روزا که بارون میباره                    کی رو یاد من میاره؟(نوشته زیر عنوان شام آخر)

نمیخواد بگین چون خودم میگم!! بانو رو !!!! مگه عیبی داره آدم کسی رو که هر روز میبینه و باهاش زندگی میکنه

با دیدن بعضی چیزا هر لحظه یادش بیفته ؟ یادش بخیر اولین باری که با بانو رفتیم بیرون یه همچین بارونی میومد!

من اون موقع یعنی سال 81 پراید داشتم. هنوز نامزد و عقد نکرده بودیم.. مثلن رفتیم بیرون حرف بزنیم 

با عقاید هم آشنا بشیم... قرارمون میدون صد بود.. تقاطع فرجام و خیابان شهید آیت.. دم قنادی ترنج..

وقتی رسیدم دیدم ازش خبری نیست! بعد چند لحظه دیدم از قنادی اومد بیرون!! نگو این بیچاره زیر بارون داشته 

خیس میشده رفته تو قنادی واستاده! خلاصه رفتیم . کجا ؟ کافی شاپ هتل هما! اینجا رو من قبلا از چند نفر

آمار گرفته بودم . جای خوبی بود.. خلاصه رفتیم و بگذریم از اینکه تو راه یه سپر ماشینو مالیدم به یه ماشین 

دیگه و اصلن به روی خودمم نیاوردم! بانو یه بارونیه مشکی با یقه قرمز که داداشش براش فرستاده بود رو 

پوشیده بود. لاک قرمزم زده بود... رسیدیم... ولی با چه سوتیییی! وقتی که خواستیم از در ورودی بریم تو،

عوض اینکه درو برا اون باز کنم که اون اول بره از بس هول شده بودم سرمو انداختم پایینو خودم اول رفتم تو.

بانو هم پشت سرم اومد.. حالا فک کن طرف چی فکر میکنه راجع به آدم بار اول!!!

جفتمون آب پرتقال سفارش دادیم ! شروع کردیم به حرف زدن. از همه چی حرف زدیم غیر از اخلاقیاتمونو

زندگیو و اهدافمونو آرمانهامون!!! وسطاش هم گفت میخواد بره دستشویی. خوبه حالا عقلم رسید کیفشو

گرفتم و تا دم در دستشویی زنونه بدرقش کردم و منتظر موندم تا بیاد بیرون!!

برگشتنه هم همونجا پیادش کردم چون میخواست بره خونه یکی از دوستاش ... لابد میخواست بره

مشورت کنه راجع به من!!! یادش بخیر....خاطرات آدم بعضیاش چقدر قشنگه..... 


سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط امیر



رژیییممم


اینقدر بدم میاد وقتی آدم از یه چیز ناراحته، یکی بیاد به یه موضوع دیگه ربطش بده...

شده ماجرای من! از هر چی عصبانی میشم میگن رژیم رو اعصابت اثر گذاشته! خوب جنبه نداری رژیم نگیر!!!

حالا تو هی بیا بگو بابا چه ربطی داره ؟ اینجوری میشه که یه جورایی به آدم تلقین میشه نکنه واسه رژیمه واقعا؟

البته رژیم که سخته خداییش! مخصوصا سه چهار روز اولش دهن آدمو صاف میکنه!!! ولی بعدش تحملش آسونتر

میشه . صبحانه 30 گرم نان با یک لیوان عدسی!!!!! آخه اینم شد صبحانه؟ کجای دنیا واحد اندازه گیری عدسی

لیوانه؟ شام جمعه یک و نیم لیوان ماکارونی!!! 

نهار 8 قاشق برنج و 5 قاشق خورشت!! کارم شده وزن کردن گرمی نون! ریختن ماکارونی تو لیوان بعد ریختن تو

یشقاب و خوردن!!! شمردن تعداد قاشقها که از 8 یا 9 بیشتر نشه!!!

هی !!!! کجایید ای شیرکاکاؤ ها و ای کیک های خوشمزه که هر روز صبح میخوردمتون؟؟؟

کجایید ای پیتزاها ... ای برنجها که هر چی میخواستم میخوردمتون نه 8 تا قاشق؟!؟!!

ای شکلاتها نوشابه ها ... که 9 روزه رنگ هیچکدومتونو ندیدم!!! دلم برا همتون تنگ شده!!

همه رژیمه یه طرف، خوردن 2 لیوان پر آب ناشتا قبل صبحانه تو این هوای تقریبا سرد یه طرف!! من که حالت 

تهوع بهم دست میده از خوردن آب ناشتا!!

ولی..... در عوض این همه سختی یه نتیجه خوب!!

وزن موقع مراجعه به دکتر = 88 کیلو و دویست گرم

وزن امروز صبح = 84 کیلو و هفتصد گرم یعنی سه و نیم کیلو در 9 روز خوبه نه ؟ خوب دیگه ما اینیم....

*** به سلامتی یلدا خانمم که حاملست!!!!! مگه چند وقت از ازدواج اینا میگذره ؟ چقدر حولن اینا !!!

یعنی شد یه فیلم یا سریال ایرانی ما ببینیم که یکی از خانما توش عق نزنن؟ نه دیدیم ؟؟؟

فقطم حامله بودنشون باید از عق زدنشون معلوم بشه!! یعنی فهمیدن این موضوع راهش فقط عق زدنه !!

بارداری علامت دیگه ای نداره ها !!! پیدا شدن ستایش که همون الهام باشه هم خیلی هندی بازی بود نه؟

به هر حال فکر میکنم اینقدر تو ساختن فیلم هندی تبحر پیدا کردیم که هندیها دیگه باید جلومون لنگ بندازن.....


یکشنبه دهم آبان 1388 توسط امیر



رجبعلی خیاط




رجبعلی خیاط رو احتمالا اکثرا میشناسن. از معروفترین و بزرگترین عرفای معاصر. 

داشتم کتاب کیمیای محبت که درباره زندگی ایشون هست رو میخوندم به یه نکته ای برخوردم.

حضرت شیخ در توصیه ای به شاگردانش میفرماید:

چشمت به نامحرم می افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی !

اما اگر خوشت آمد ، فورا چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو یا خیر حبیب و محبوب صل علی محمد و آله

وقتی مطلب فوق رو خوندم فکر کردم. دو نکته رو فهمیدم:

1) نه تنها مریض نیستم بلکه بسیار بسیار سالم هستم!!!!

2) هر کاری میکنم  توصیه شیخ رو انجام بدم نمیشه ! یعنی راه نداره! یعنی نمیییشششود نگاه نکنم و باید 

حتما یه نگاه سیر و اساسی بکنم!!!!!

3) اگر کسی بتونه تو دوره ما مثل شیخ رجبعلی خیاط بشه مقامش بسیار بالاتر از شیخ خواهد بود چون

در زمان شیخ یعنی چهل پنجاه سال قبل اینقدر ظواهر گناه و فساد زیاد نبود. نه ویدیو نه دی وی دی 

نه ماهواره نه فیلمهای پورنو و س.ک.سی نه موبایل با بلوتوث های شیطانی هیچکدوم وجود نداشت.

خانمها هم مثل امروز لباس نمی پوشیدن. مانتو های تنگ و موهای مش و های لایت و ...

نمیخوام بگم اون دوره بهتر بوده یا الان اگر چه من خودم دوره خودمونو خیلی بیشتر دوست دارم و حاضر نیستم 

برم به اون دوران! منظورم اینه که شیخ اگه تو زمان ما به این مقام و منزلت میرسید شاهکارش خیلی بزرگتر

میشد، گرچه ایشون تو زمان خودشم به مراحل بالای عرفان و سلوک رسیده بود و انسان بسیار بزرگی بود...

*** دوستانی که مثل سیریش چسبیدن به اینترنت اکسپلورر مرورگرهای اینترنتی دیگه رو هم تست کنن!

بقیه مرور گرها هم آدمن ها! من چند ماه رو انواع مرورگرهای وب تحقبق کردم و به این نتیجه رسیدم که

به نظر من اپرا بهترین و سریعترین مرورگر دنیاست در حال حاضر. دوستان میتونن چند مرورگر مختلفو 

رو سیستمشون داشته باشن و امتحان کنن. البته توصیه ام اینه که دامنه مقایستون از اپرا، فایر فاکس ،

اینترنت اکسپلورر و کروم گوگل فراتر نره چون بقیه هیچ حرفی برا گفتن ندارن واقعا ...


پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط امیر



غرب..
یعنی من همیشه با غرب تهران مشکل دارما! از وقتی یادمه از غرب تهران خوشم نمی اومد!!

نمیدونم چرا هر وقت میرم اونوری افسردگی موقت میگیرم. مثل دیروز!

قرار بود برای یه مجلس ختم بریم طرفای آزادی و رودکی. یک ساعت قبل اینکه ختم تموم شه راه افتادیم 

ولی اینقدر گم شدیم و دور خودمون گشتیم تا یه ربع بعد ختم رسیدیم!! صاحب عزا از فامیلای نزدیک بود

داشت خیلی تابلو میشد ولی نشد و اینو مدیون بانو هستم. وقتی ساعت ختم تموم شد و ما هنوز داشتیم 

دنبال آدرس میگشتیم به بانو گفتم ما که دیگه نمیرسیم بیا از همینجا برگردیم ولی بانو که عادت داره هرکاری

رو تا آخرش دنبال کنه گفت: اونا چون صاحب عزا هستن تا نیم ساعت بعد از ختمم وا میستن، بریم شاید 

دیدیمشون.. خلاصه رفتیم و خوشبختانه دیدیمشونو تسلیت گفتیم ......

ولی روانی شدم از ترافیک و بد راه بودن مسیر و...

داشتم از احساسم نسبت به غرب میگفتم...شاید این احساس ناخوشایند به خاطر اینه که من هیچ کسو

تو غرب تهران نداشتم و ندارم و به خاطر همین به اون محیط عادت ندارم.. ولی در عوض شرق و شماشرق

تهران ، عاشقشم چون همه خاطرات زندگیم اونجا شکل گرفته..از 31 سال عمرم 26 سالشو تو شرق

زندگی کردم. همه فک و فامیل از عمه ها و عمو و مادربزرگاو داییها و خاله گرفته تا خونه پدرزن تو شرق و

شمالشرق هستن. و البته خونه پدری که 8 سال پیش رفتن شمال تهران دیگه...ولی همیشه میگن 

ما هنوزم شرقو بیشتر دوست داریم!!

نارمک با اون میدون های قشنگش، تهرانپارس با اون کوچه های پردرخت و پهنش، رسالت با اون شلوغیه

دیوونه کنندش ، دلاوران و هنگام با اون مبل فروشیهای پر ترددش که آدمو یاد خرید شب عید میندازه...

همه و همه برام خاطرات خوبی رو تداعی میکنن .. به خاطر همین نمیتونم ازشون جدا بشم...

** این بچه از موقعی که برگشته غذا نمیخوره! دیروز برا اینکه 4 تا قاشق بیشتر غذا بخوره بدبختم کرد..

آخرشم برا اینکه بخوره بهش قول دادم ببرمش پارک توپ بازی. غذاشو که خورد مجبور شدم به قولم عمل کنم

و ببرمش پارک.. بیچارم کرد اونجا اینقدر دنبال توپ دوییدم...وقتی برگشتم هیچی ازم نمونده بود!!


شنبه دوم آبان 1388 توسط امیر



Blog Skin